فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى

259

مهمان نامه بخارا ( تاريخ پادشاهى محمد شيبانى ) ( فارسى )

پناهيده بودم ، با آفتاب اوج خلافت در آن برج اوليا قران نمودم و از عزّ معانقهء خورشيد امّيد همچو بدر بنور كمال و كمال نور بر فزودم و زبان را به بيان آنچه بر جان ناتوان در مدت فراق گذشته بود تهنيت گويان در ضمن اين غزل گشودم . غزل مهى را كز فراقش چون هلال عيد كاهيدم * به حمد اللّه كه بعد از عيد در شهر يسى ديدم بسى شبها شمردم انجم از گريه عجب نبود * اگر چون صبح در رخسارهء خورشيد خنديدم جمال آفتابى ، روشنى بخش سرايم شد * كه من چون سايه عمرى در پيش سرگشته گرديدم ز خار باغ عشق اى دل مكن زارى كه من بارى * اگر خوارى كشيدم عاقبت روزى گلى چيدم نشانيد آتش هجران من آب وصال او * اگر در خاك غلطيدم و گر چون باد لرزيدم رفيق بخت من شد قافله سالار اين منزل * چه كز پى محمل او چون جرس بسيار ناليدم امين چون ذره خود را عرض كن كز گردش دوران * محمد خان شيبانرا چو خورشيد فلك ديدم هنگام تشرّف بسعادت خدمت از انواع پرسش و لطف و شفقت و عطوفت هيچ دقيقه فوت و نامرعى نماند و بر زبان مبارك كه محل ورود زلال مرحمت بود جارى شد كه درين مدت مفارقت هيچ آفريده را نديديم از جماعتى كه گمان معرفت ايشان به حال شما داشتيم الّا كه پرسش احوال شما نموديم و كيفيّت صحت و مرض ازو پرسيدم . فقير عرضه داشتم كه هر چند دور از جمال همايون انواع آلام گوناگون بر دل [ 114 پ ] محزون رسيد و از شوق ديدار ميمون سلسلهء كار اين شوريده بجنون كشيد ، فامّا چون عاقبت الامر بديدار فرح فزاى حضرت مشرّف گشتم و سلامتى ذات جليل الصفات حضرت را به عين عيان مشاهده نمودم قصهء هموم ايّام گذشته را در نوشتم و از گناه روزگار هجر بنشاط قدوم روز وصل در گذشتم . چون شادى ديدار مرا از هر غم رهانيد ، نه شرط مودتست كه از غم گذشته گويم و راه ملال ماضى با وجود فرح حاضر پويم و اين بيت شيخ سعدى خواندم :